محمد بن جرير الطبري (مترجم: جمعى از علماء در نيمه دوم قرن چهارم)
1476
جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير طبرى) (فارسى)
و اين قصّهء جمشيد بتمامى در سورة الفرقان گفته آمده است ، و اين جايگاه از بهر آن اين قدر گفته آمد تا بدانى كه ابليس آن گه راه يابد اندر بنده كه بنده سر از فرمان حق تعالى « 1 » بيرون آرد . و از پس او ضحّاك بود و او « 2 » بيامد و جمشيد را بگرفت و بكشت و بپادشاهى بنشست و هم چنان از مشرق تا مغرب بگرفت ، و او نيز هم چنان هزار سال بداشت تا او نيز بخويشتن بغلط افتاد و گفت كه مگر من خداى زمينم ، و ابليس به دو اندر راه يافت . و بر سر دوش او دو پاره گوشت بود بر مثال دو انگشت بزرگ ، و آن گوشت پاره ريش شده بود و دردش همى كرد چنان كه شب و روز قرارش نبودى از درد آن . و پس ابليس بر مثال آدمىاى [ خويشتن به دو نمود ] و او را « 3 » گفت كه من فريشتهاىام و از آسمان آمدهام و اگر تو را حاجتى هست بگو تا من آن حاجت تو برآورده گردانم . ضحّاك گفت كه حاجت من به تو آنست كه مرا چيزى « 4 » آموزى كه اين ريش دوشهاى من درد كمتر كند كه از درد اين طاقت ندارم . ابليس او را درآموخت كه اين را مزغ « 5 » سر آدمى سازد ، و ترا حكم و فرمان بسيار هست ، و اين خلايق كه اندر جهاناند جمله ازان تواند و محكوم حكم تواند . بايد كه هر روز دو كس را بكشى و مزغ « « 6 » » سر ايشان [ بران ] ريش مىنهى تا درد بنشاند و راحت يا بى . پس ضحّاك در ايستاد و هر روز دو مورد را بوظيفه كرد و مىكشت و مزغ « « 7 » » سرشان بر آن گوشت پاره كه از دوش او برآمده بود و ريش شده
--> ( 1 ) كه بنده سر از حد بندگى . ( صو ) ( 2 ) بود كه او را از دهاق گفتند و او . ( صو ) ( 3 ) و بر سر كتف او دو لخت گوشت ريش گشته بود و قرار نمىيافت از درد . پس ابليس خويشتن به دو نمود بر صورت آدمى و او را . ( صو ) ( 4 ) حيلتى . ( صو ) ( 5 ، 6 ، 7 ) مغز . ( صو )